تبليغاتX
بیاین پابرهنه باشیم!!!

بیاین پابرهنه باشیم!!!

وب نوشت امیر امین الرعایایی؛کفش هایت را از پا در بیاور این تعلقات به دنیا را این جا همه پابرهنه اند

سلام...

عصرما عصر گم گشتگي است...عصر فراموشي و زندگي با خاطره ها!شايد براي همين بوده كه جناب

 رضاي اميرخاني هم دررمان جديداش كه قيدار نام نهاده براي ترسيم و گفتن از مردي و مردانگي رفته به

 سراغ آدم هاي دهه 50!رماني  كه امضاي نويسنده را بيشتر از هرچيز به دنبال خود داردوقتي آنقدر غرق

 در خواندن مي شوي كه تا سربلند مي كني ساعت از 2نصف شب گذشته و هنوز مشغول خواندني

 بدون لحظه اي خستگي انگار كه خودت در كوچه پس كوچه هاي تهران روان شده اي!

 

پ.ن1: نميدانم مي شود اسم اين چندخط را گذاشت معرفي يك كتاب يانه اما به هرحال به نظرم نبايد

 خواندن «قيدار» را از دست داد خصوصا كه بيشتر «للحق» است تا «للخلق»

پ .ن2:چندسال است كه سايه مشق مي كنم تا بتوانم كتابي  چاپ كنم ...حالا جداي از هفت خوان

 پيداكردن ناشر و مراحل چاپ به نظرم هنوز راه درازي مانده چاپ كردن ... راهي  كه قدم هاي اولش

 شايد خواندن سياهه صدتايي رمان ي كه جناب اميرخاني در سرلوحه ها رديف كرده اند! و سياه مشق

 كردن تاروزي كه وقتش برسد!

 


برچسب‌ها: خدا, زندگی, انسان, نویسندگی, عاشقانه, فرهنگ, ازدواج, رسانه
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:17 توسط پابرهنه زاده|

يه ليوان نيمه پر كشيد:
روي قسمت خالي نوشت:بدبيني
روي قسمت پرش نوشت :خوشبيني
و اين دوتا رو باهم جمع كرد و نوشت:واقع بيني

پ.ن:ميخواستم يه پست براي تموم مادرا بذارم اما مگه اين امتحانات ميان ترم ميذارن؟؟؟!


برچسب‌ها: زندگي, انسان
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 17:27 توسط پابرهنه زاده|

این روزها عجیب حس عطش دارم و هرچقدر می نوشم انگار تشنه تر می شوم!

اين شد كه اينجا رو سيراب كردم از آبي و ماهي ...

نميدانم شايد درماني براي عطش باشد و شايد تنها ...!

پي نوشت: اميدوارم تيتر رو درست نوشته باشم!


برچسب‌ها: انسان
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:42 توسط پابرهنه زاده|

سلام ...

قبل نوشت: حالا بیشتر از یک دهه از جریان یازده سپتامبر می گذرد واقعه ای که تاهنوز پیامدهایش ادامه دارد و نمونه بارزش را می توان در قرآن سوزی کشیش امریکایی دانست..


گفتند بهشت را به بها دهند نه بهانه !!حالا در جواب آن قرآن سوزی تبلیغات می شود برای قرآن سازی یا به عبارت بهتر چاپ قرآن با تیراژ بالا ...آیاواقعا این بهایی است که باید برای بهشت شداد بدهیم یا بیشتر به بهانه ای ساده می ماند؟؟!!


پس نوشت: بیش از ۱۴۰۰سال پیش قول خداوند در قرآن به ماندگاری و فتح و پیروزی بر همه کتب آسمانی بل همه ادیان و حفاظت خود حق تعالی از این گوهر نایاب داشته و دارد کافی ست اندک وقتی بگذاریم  فقط برای یک تورق چند دقیقه ای!! 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:46 توسط پابرهنه زاده|

سلام...

چند روز دیگه میلاد ام الائمه حضرت زهرا (س) است و روز زن و البته چهلم دایی م!اماهنوز چهلم نرسیده همسرمکرمه دایی پیغام داده اند که نفرین می کنم کسی رو که بگه شوهرم مال و منالی داشته!!(آن هم با وجود عیان بودن زمین ها و حساب های بانکی دایی که حتی برخواجه حافظ هم بعید است پوشیده باشد!)

پی نوشت۱:استاد حقوق مدنی میگفت :به شرط درقید حیات بودن پدر یا مادر متوفی(فرد فوت شده) یک ششم مال به پدر و مادر می رسد و یک هشتم به همسر و مابقی به فرزندان!

پی نوشت۲:مادردایی م که ما،مادری صداش می زنیم باچشمانی غرق در اشک می گفت هیچی نمی خواهم جز دعابرای پسرم...!(وچقدر این روزابی صدا بی تاب است این را وقتی فهمیدم که به اصرار دنبال کسی است تا برایش وصیت نامه بنویسد!)

پی نوشت ۳: نمیدانم چرا یاد«فدک» افتادم...!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:3 توسط پابرهنه زاده|

سلام...

گاهی فکر می کنم تمامی واحدهای درسی مثل غل و زنجیر به دست و پای من دانشجو وصل شده اند و من را پابند خواندن کردند به خصوص که با صحبت های استاد می شوند وحی منزل و هم تراز با کتاب آسمانی و نمی توان هیچ عیب و ایرادی از آن ها گرفت!و چه خوب برای این لحظات جناب سید حسن حسینی سروده:

شاعری وارد دانشکده شد

دم در ذوقش را

به نگهبانی داد!

پی نوشت: کاش به جای چرایی مسائل چگونگی اش را به ما می آموختند!! و همین جابه جایی در آموختن به نظرم کافی ست برای تحول بنیادین آموزشی!!راستی روز معلم (بااندکی تاخیر و البته معذرت) مبارک!

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:18 توسط پابرهنه زاده|

سلام...

دیروز از هم فرصت نیم بهابودن سینماها استفاده کردیم هم پسرعمه گرام رو هم که حسابی تنهابود بریدمش یه تفریح مثلاسالم!(آخه پدرمادرش رفتن کربلا...!) این شماو براشت من از نارنجی پوش!


اول فیلم که شاهکار بود داریوش خان مهرجویی گفتن اصفهانی ها میرین ساحل زاینده رو پیک نیک موقع برگشت حتی یه تک سیگارهم نمیاندازن کنار رودخونه..!دمت گرم استاد(گرچه این روزها یا اصفهانی ها عوض شدن یا غیراصفهانی زیاد شده ... آخه کار از انداختن ته سیگار و این حرفا گذشته!!!  ...

یه کم که فیلم جلو رفت دیدیم جناب حامد خان بهداد افاضاتی فرمودند به اون خانواده حاضر درپارک که به قولی فقط آشغال زایی می کردند که بنده اینجا از کلمه بوووووووووق برای آن ها استفاده می کنم!(بماند که همین یک جمله شده بود ذکر پسرعمه ۱۴ساله و داداش ۱۰ساله م تا رسیدن به خونه!)و حال من شده بود مثه  این شکلک ها:

پس نوشت۱: نارنجی پوش فیلم خوبی بود ازاین نظر که امضای کارگردان بزرگی مثه مهرجویی پاش بود و همین باعث شده بود از هروسیله ای برای خندوندن استفاده نشه برعکس بعضی فلیم های اسم شو نیار! وشاید همین جملات بهداد هم ارجاعاتی به زندگی و جملاتی بود که بارها بچه ها می شنون توی کوچه و خیابون!(گرچه اون جمله رو شخصا اولین بار بود می شنیدم!)

پس نوشت۲: بازی حامد بهداد رو اولین بار توی یک مشت پرعقاب دیدم اما نمیدونم چرا توی نارنجی پوش حس کردم به شدت اخلاقش شبیه بابای خودمه یعنی هردو عصبی مزاج ن و با کوچک ترین جمله ای ممکنه فوران کنن اما با این تفاوت که بابام همیشه محبتشو ازم پنهان کرده و بهداد توی فیلم عاشق پسرشه!!...

پس نوشت۳:عجب زمانه ای شده باید چگونه پدر بودن را هم از فیلم ها آموخت!!

پی نوشت: یادم باشد که صدای خش خش جارو های نارنجی پوشان نوازش هایی بر تن زمینی است که سالهاست فراموش شده!پس اینگونه تمام جاروها دلبرند!


برچسب‌ها: سینما, فرهنگ, رسانه
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:30 توسط پابرهنه زاده|


آخرين مطالب
» قیدار یعنی...!!
» ليوان
» استسقا!
» بهایابهانه؟!
» ارث مادري
» جابه جایی در آموختن!
» دیدار با نارنجی پوشان!
» مرز!
» این مسیر انحرافی نیست!
» به شرط حرکت!


Design By : Pichak