یه چند وقتیه که خیلی حرف تو دلم تلمبار شده بود روی هم و من می خواستم فریاد بزنم اما ... نشد!!
یه چند وقتیه که خیلی دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده ... میخواستم فریادبزنموشون اما ... نشد!!
اما..... اما همه اونا شدن فریادهای بی صدا که توی ادامه مطلب می خونین:
سلام ....
بالاخره روز موعود رسید و حالا هدف ازتشکیل گروه ، وظایف بر و بچه های گروه و اسامی اونا رو توی ادامه مطلب می تونید بخونین ( البته هنوز هم به همکاران پابرهنه نیازمندیم و صد البته مطالب اورده شده نیاز به اصلاح و کامل شدن دارن که بالطف دوستان اونا هم انجام میشن .)
بعد از گذشت یکسال و یک ماه و چند روز از ظهور نوظهوری به نام « پابرهنه زاده ی ... » فکر می کنم متوجه شده باشم و باشید که کمبود یک وبلاگ گروهی ناب پابرهنه ای که بتونه توی زمینه های مختلف فعالیت کنه به خوبی حس میشه ..
حالا من با اجازه بزرگ تر ها و کمک و همکاری همه ی پابرهنه ها می خوام یه وبلاگ گروهی تشکیل بدیم .
شماهم اگه هستین با یه یاعلی حضور خودتونو اعلام کنین و مشخصاتی که توی ادامه مطلب آورده شده رو با دقت و صداقت پرکنین (توی قسمت نظرات به صورت خصوصی بفرستید)... ممنون !!!
راستی فقط تا اوایل مرداد ماه وقت دارید ها!!....این پست از 3بخش تشکیل شده که امیدوارم تک تک بخش های اون مورد توجه و رضایت خدا و بنده های پابرهنه اش قرار بگیره ( انشاالله ) پس با شعر زیر که آخرین نوشته ی من تا این لحظه اس دعوت تون می کنم به 3 گانه این ماه :
چشمانم آفتاب گردان شده اند
خورشید من !!!
از هر طرف که بتابی
نگاه من
با توست !!!
توی پست قبل گفته بودم که قراره یه سری تغییرات اساسی توی وبلاگ بدم این یکی از اون تغییراته ... یعنی از این به بعد می خوام به لطف خدا و در سایه لطف و عنایت امام رضا(ع) یه سری مطلب به عنوان «رسم پابرهنه گی» بنویسم تا انشالله باهم دوباره پابرهنه پا در راه ملکوت بگذاریم!! البته این پست دوتا پست بوده اما ازاون جایی که کم تر میام اینجا خلاصه شده توی یه پست !!! اردیبهشت امسالم مثه پارسال انگار قراره پراز ماجرا باشه چند روزی که همین طور گوشیم و تلفن خونه مون زنگ می خورد و انگاری مارو برای هفتمین همایش روزنامه نگاران غیرحرفه ای دعوت می کرد من به عنوان سردبیر با گروه 4نفره از بچه های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مرکز شماره 6 اصفهان (همونایی که پارسال دربین 87 تا غرفه ی دانشجویی باوجود کم سن و سالی مقام دوم غرفه برتر رو اوردن ) قراره توی این همایش شرکت کنیم همایش هفتم با شش تا همایش قبلی یه فرق اساسی داره اونم اینکه یه روزه اس ...صبح تاظهر کارگاه های آموزشیه و بعدازظهرم اختتامیه !!!این همایش 10 اردیبهشت توی تالارپیامبراعظم(ص) دانشگاه اصفهان ساعت 4 و نیم بعدازظهر برگزار میشه ..اصل مطلب توی ادامه مطلب!!!
×قطار ما هم با لاخره به سمت ولایت عشق حرکت کرد اما هر چقدر خودمونو به در و دیوار زدیم هر کاری کردیم که سال تحویل امسال لااقل بازم پشت درهای ورودی صحن های حرم مطهر امام رضا (ع) باشیم نشد که نشد !!!...سال جدید و امسال در راه و توی قطار تحویل گرفتیم!!!
×امسال هم این سفر برای خودش ماجراهایی داشت و البته به بعضی از سوالاتی که مدت ها ذهن منو مشغول کرده بودهم جواب اساسی داده شد مثه چرا دعاهای ما مستجاب نمیشه؟؟؟!!چیکارکنیم که وقتمون تلف نشه؟؟!!!خدا ازما چه انتظاراتی داره؟؟!!! و ....
×از اونجایی که امسال « سال اصلاح الگوی مصرف » نام گذاری شده منم تصمیم گرفتم تا مصرف بعضی چیزارو تغییربدم مثه همین فسفر مغزم !! اگه تا حالا فقط شب امتحان و سرجلسه ازش استفاده میشد و البته گاهی هم کم میومد حالا باید حسابی از خجالتش دراومد و چسبید به درس و مشق!!(آخه مثلا"به من میگن بچه کنکوری!!!) و البته ازاون طرف مرتب از این خیال بیچاره برای نوشتن مطالب مختلف استفاده میشد حالا باید فرستادش یه تعطیلات چند ماهه بنابراین وب نویسی هم به جای دوهفته یک بار میشه ماهی یه بار...!!
×اگه گفتین 25 اردیبهشت چه خبره؟؟!!!...روز تولد یک سالگی این وبلاگه!! ازاونجایی که امتحانات پیش دانشگاهی توی اردیبهشت برگزار میشه و توی اون روزا حتی نمی ذارن پشت کامپیوتر( ببخشید فارسی را پاس بداریم !!همون رایانه) بشینیم چه برسه به این ترنت و اون ترنت من ازهمین حالا این واقعه ی شگفت انگیزو به همه به خصوص پابرهنه ها تبریک و شادباش عرض می نمایم (...وای!!چقد لفظ قلم حرف زدما!!)
×درآینده خیلی دور خیلی نزدیک یعنی تقریبا"تا بعد کنکوریه تغییرات نسبتا"اساسی توی این جا ایجاد میشه پس منتظرباشین و بازم با ردپاهاتون راه و به من نشون بدین!!!
صدای آشنای اذان بلالت
ازپشت کوچه های غرق در مه شهر
دوباره طنین انداز است
.قاصدک
صدای گام هایت را
به باد داده است !!
دوباره آمده ای
تا ...
چند وقتی است که دیگر کسی خبر از بهار نمی گیرد ...پنجره ها را بسته اند ؛مبادا بوی بهار را از باد بشنوند وانگار چلچله هم آواز بهاری را فراموش کرده که این طور مشتاقانه نت های زمستانی را مرور می کند اما....به ناگاه دستی از دور غبار از آیینه می زداید و نشان می دهد: «شهر بهاری »را...
کم کم داره سال نو هم از راه می رسه یه نگاه به اطرف بندازین ؛ دوباره سر و کله ی سبزه و گل شب بو و ماهیای قرمز پیدا شده منم این داستانو گرچه سه سال از نوشتنش گذشته به رسم عیدانه به همه تون هدیه میدم ....