تبليغاتX
پابرهنه زاده ی کوچه های احساس


پابرهنه زاده ی کوچه های احساس

کفش هایت را از پا در بیاور ... این آخرین تعلقات به دنیا را ... اینجا همه پابرهنه اند !!!

شعر درد واره ها از استاد گرانقدر که خدایشان رحمت کند قیصر امین پور را نمیدانم چند نفر شما که این پست را میخوانید خوانده اید اما پیشنهادمی کنم  قبل از خواندن بقیه ی این مطلب سری به این شعر بزنیدبرای آشنایی یک قسمت از این شعر را در همین جا می آورم:

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

                                      درد می کند ...

همین چند روز پیش یکی از بندگان شایسته خدا وسیله ای شد تا تمام دردهای من باز مرور شود در ذهنم در ذهنم که نه تمام لحظه به لحظه ی آنها باز بامن و برای من مرور شد ... دردهایی که خیلی وقت بود از آن ها سراغی نگرفته بودم و آن ها هم انگار کنج دلم کز کرده بودند وهیچ هیچ هیچ نمی گفتند اما مهم بودن و ماندنشان بود آن وقت بود که باخودم گفتم :چه ساده میشه کل زندگی آدم به یادش بیاد باچند حرف!!اما بیشتر که فکرکردم دیدم ما ( من و دردهایم ) خیلی وقت است که باهم خو گرفته ایم  و به هم عادت کرده ایم اما فقط کمی ، کمی خوش معرفت بوده ایم و از هم سراغی نگرفته ایم اما دوعامل بود که من و دردها باهم رفیق بشیم :

۱ ) وجود پر از نور امام مهربانی حضرت علی ابن موسی الرضا (ع) که وقتی بعد از ۱۰ سال باز چشم در چشم هم شدیم انگار خود آقا تمام دردها وحرف ها رو فهمید که دعوت نامه فرستاد تا هر سال ذره ذره وجودم باوجودش آرام بگیرد

۲ ) بعد از چند وقت و گذشت دردهایی سنگین زمزمه ای در وجودم شروع شد : که چیه خودتو گرفتی و دردها رو برای خودت بزرگش کردی ؟؟؟؟؟؟!!!! دردهای تو شاید نه حتما جزی خیلی خیلی خیلی کوچیک از دردهای مردم است ... پاشوخودتو جمع کن!!! از آن به بعد بود که رفاقت من با درها شروع شدحالا هروقت یادگوشه ای از دردهایم می افتم ناخودآگاه این شعر به ذهنم می آید:

هرکه در این بزم مقرب تر است                                        جام بلا بیشترش می دهند

و در آن لحظه انگار ذره ذره ام خیال متلاشی شدن دارند آخر من کجا و مقربان کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

                                                                 ****

میخواستم اگه بشه یه کم درمورد خودتون و دردهاتون بگین...!!! 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 8:59 توسط امیر امین الرعایایی| |

توی پست قبل گفتم که میخوام برای کنکور ثبت نام کنم اونم برای کنکور انسانی اما به چند دلیل مختلف نشد یکیش قبولی تو مرحله ی اول  رشته ی  نیمه متمرکز طراحی صنعتی کنکور هنر بود که همه اش از لطف خدا بود و امام رضا(ع) چون واقعا " باورنکردنی بود برام!!!این شد که حسابی نشستم به طراحی اونم از نوع صنعتیش حالا صحبت با مدیر گروه طراحی صنعتی و دانشجوایان این رشته تو دانشگاه هنر اصفهان و رفتن به یه کلاس فشرده طراحی هم بماند حالا میخوام ازتون بخوام دعا کنین که مرحله ی دوم آزمون طراحی صنعتی رو هم  قبول بشم  ( نتایج آزمون مرحله دوم بنابر گفته سازمان سنجش دهه اول بهمن ماه میاد) راستی برای اینکه قبل از سوال کردنتون جواب داده باشم رتبه مرحله اول کنکور هنرم شده بود1800واینطور که من خبردارم امسال تا رتبه 5000رو مجاز به شرکت در آزمون مرحله دوم کرده بودن اینوهم بگم که آزمون مرحله دوم ضریب 4داشت یعنی خیلی خیلی تو نتیجه نهایی موثره.....!!!!

                                                                       ***

گفتم امکان داره تا 9 ماه آینده اینجابروز نشه اما انگار قسمت چیز دیگه ایه که کاریش نمیشه کرد!!!!!!!!! پس همه پابرهنه زاده ها می تونن هر دوهفته یک بار منتظر یه پست متفاوت از بنده باشن....!!!از این به بعد میخوام ایشالله مطالب اینجا خوردنی ترین مطالب دنیا باشه نه درمورد آشپزی و خوراکی نیست مطالب ....!!!توضیح بیشتری
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 10:30 توسط امیر امین الرعایایی| |

بعد از کنکور سعادتی شد تا باز به جمع هیئت تحریریه آیینه باران برگردم و به تهیه ی گزارش و خبر بپردازم که از سحر 18 تیرماه امسال تا سحر اول مرداد رفتم به سفری پرماجرا ( که هم با خونواده بود و هم با ماشین خودمون ) سفری به جای جای مختلف این کهن بوم و بر ایران ایران!!!! از زنجان و اردبیل و تبریز و بندر انزلی و رشت و مازندارن و گلستان گرفته تا ...
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:26 توسط امیر امین الرعایایی| |

یه چند وقتیه  که خیلی حرف تو دلم تلمبار شده بود روی هم و من می خواستم فریاد بزنم  اما ... نشد!!

یه چند وقتیه که خیلی دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده ... میخواستم فریادبزنموشون اما ... نشد!!

اما..... اما همه اونا شدن فریادهای بی صدا که توی ادامه مطلب می خونین:


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 21:34 توسط امیر امین الرعایایی| |

سلام ....

بالاخره روز موعود رسید و حالا هدف ازتشکیل گروه ، وظایف بر و بچه های گروه و اسامی اونا رو توی ادامه مطلب می تونید بخونین ( البته هنوز هم به همکاران پابرهنه نیازمندیم و صد البته مطالب اورده شده نیاز به اصلاح و کامل شدن دارن که بالطف دوستان اونا هم انجام میشن .)


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 9:28 توسط امیر امین الرعایایی| |

بعد از گذشت یکسال و یک ماه و چند روز از ظهور نوظهوری به نام « پابرهنه زاده ی ... » فکر می کنم متوجه شده باشم و باشید که کمبود یک وبلاگ گروهی ناب پابرهنه ای که بتونه توی زمینه های مختلف فعالیت کنه به خوبی حس میشه ..

حالا من با اجازه بزرگ تر ها و کمک و همکاری همه ی پابرهنه ها می خوام یه وبلاگ گروهی تشکیل بدیم .

شماهم اگه هستین با یه یاعلی حضور خودتونو اعلام کنین و مشخصاتی که توی ادامه مطلب آورده شده رو با دقت و صداقت پرکنین (توی قسمت نظرات به صورت خصوصی بفرستید)... ممنون !!!

راستی فقط تا اوایل مرداد ماه وقت دارید ها!!....
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 13:3 توسط امیر امین الرعایایی| |

این پست از 3بخش تشکیل شده که امیدوارم تک تک بخش های اون مورد توجه و رضایت خدا و بنده های پابرهنه اش قرار بگیره ( انشاالله ) پس با شعر زیر که آخرین نوشته ی من تا این لحظه اس دعوت تون می کنم به 3 گانه این ماه :

چشمانم آفتاب گردان شده اند

خورشید من !!!

از هر طرف که بتابی

نگاه من

        با توست !!!


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 9:52 توسط امیر امین الرعایایی| |

توی پست قبل گفته بودم که قراره یه سری تغییرات اساسی توی وبلاگ بدم این یکی از اون تغییراته ... یعنی از این به بعد می خوام به لطف خدا و در سایه لطف و عنایت امام رضا(ع) یه سری مطلب به عنوان «رسم پابرهنه گی» بنویسم تا انشالله باهم دوباره پابرهنه پا در راه ملکوت بگذاریم!! البته این پست دوتا پست بوده اما ازاون جایی که کم تر میام اینجا خلاصه شده توی یه پست !!! اردیبهشت امسالم مثه پارسال انگار قراره پراز ماجرا باشه چند روزی که همین طور گوشیم و تلفن خونه مون زنگ می خورد و انگاری مارو برای هفتمین همایش روزنامه نگاران غیرحرفه ای دعوت می کرد من به عنوان سردبیر با گروه 4نفره از بچه های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مرکز شماره 6 اصفهان (همونایی که پارسال دربین 87 تا غرفه ی دانشجویی باوجود کم سن و سالی مقام دوم غرفه برتر رو اوردن ) قراره توی این همایش شرکت کنیم همایش هفتم با شش تا همایش قبلی یه فرق اساسی داره اونم اینکه یه روزه اس ...صبح تاظهر کارگاه های آموزشیه و بعدازظهرم اختتامیه !!!این همایش 10 اردیبهشت توی تالارپیامبراعظم(ص) دانشگاه اصفهان ساعت 4 و نیم بعدازظهر برگزار میشه ..اصل مطلب توی ادامه مطلب!!!


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 8:24 توسط امیر امین الرعایایی| |

×قطار ما هم با لاخره به سمت ولایت عشق حرکت کرد اما هر چقدر خودمونو به در و دیوار زدیم هر کاری کردیم که سال تحویل امسال لااقل بازم پشت درهای ورودی صحن های حرم مطهر امام رضا (ع) باشیم نشد که نشد !!!...سال جدید و امسال در راه و توی قطار تحویل گرفتیم!!!

×امسال هم این سفر برای خودش ماجراهایی داشت و البته به بعضی از سوالاتی که مدت ها ذهن منو مشغول کرده بودهم جواب اساسی داده شد مثه چرا دعاهای ما مستجاب نمیشه؟؟؟!!چیکارکنیم که وقتمون تلف نشه؟؟!!!خدا ازما چه انتظاراتی داره؟؟!!! و ....

×از اونجایی که امسال « سال اصلاح الگوی مصرف » نام گذاری شده منم تصمیم گرفتم تا مصرف بعضی چیزارو تغییربدم مثه همین فسفر مغزم !! اگه تا حالا فقط شب امتحان و سرجلسه ازش استفاده میشد و البته گاهی هم کم میومد حالا باید حسابی از خجالتش دراومد و چسبید به درس و مشق!!(آخه مثلا"به من میگن بچه کنکوری!!!) و البته ازاون طرف مرتب از این خیال بیچاره برای نوشتن مطالب مختلف استفاده میشد حالا باید فرستادش یه تعطیلات چند ماهه بنابراین وب نویسی هم به جای دوهفته یک بار میشه ماهی یه بار...!!

×اگه گفتین 25 اردیبهشت چه خبره؟؟!!!...روز تولد یک سالگی این وبلاگه!! ازاونجایی که امتحانات پیش دانشگاهی توی اردیبهشت برگزار میشه و توی اون روزا حتی نمی ذارن پشت کامپیوتر( ببخشید فارسی را پاس بداریم !!همون رایانه) بشینیم چه برسه به این ترنت و اون ترنت من ازهمین حالا این واقعه ی شگفت انگیزو به همه به خصوص پابرهنه ها تبریک و شادباش عرض می نمایم (...وای!!چقد لفظ قلم حرف زدما!!)

×درآینده خیلی دور خیلی نزدیک یعنی تقریبا"تا بعد کنکوریه تغییرات نسبتا"اساسی توی این جا ایجاد میشه پس منتظرباشین و بازم با ردپاهاتون راه و به من نشون بدین!!!    

نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 8:29 توسط امیر امین الرعایایی| |

صدای آشنای اذان بلالت

ازپشت کوچه های غرق در مه شهر

دوباره طنین انداز است

.قاصدک

صدای گام هایت را

به باد داده است !!

دوباره آمده ای

تا ...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 13:39 توسط امیر امین الرعایایی| |


Design By : Night Skin